• 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منتخب داستان های شاهنامه با نثری روان




 
#1

داستان هاي شاهنامه

محمدحسين كيان پور

پيش گفتار
حكيم ابوالقاسم منصور فردوسي در يكي از روستاهاي توس ديده
به جهان گشود. هيچ مؤلفي سال تولد او را ذكر نكرده است ، ولي از
گفته هاي شاعر درباره سنّش، كه در شاهنامه آمده، چنين درمي يابيم كه
او در سال 329 هجري قمري به دنيا آمده است . فردوسي ني مي از
زندگاني خود را سپري كرده بود كه سرودن شاهنامه را آغاز كرد. او در
اين كتاب افسانه و تاريخ و واقعيت را به هم آميخت و با دامنه هاي
خيال و انديشه ژرف خود كوهي ادبي به وجود آورد كه هزار سال است
بر تارك ادبيات جهان ايستاده است. به قول خود شاعر:
پي افكندم از نظم كاخي بلند كه از باد و باران نيابد گزند
و اما درجشن هزاره فردوسي كه به سال 1313 خورشيدي برگزار
شد، سخن شناسان، نويسندگان و انديشمندان بزرگ ايران و جهان
شركت داشتند. به نظر همه اين بزرگان، شاهنامه فردوسي در رديف سه
مجموعه بزرگ آثار ادبي جهان، يعني ايلياد هومر، كمدي الهي دانته و
مجموعه آثار شكسپير قرار گرفت و چهارمين اثر بزرگ جهاني شناخته
شد.

دانشمند « برتلس » يكي از شركت كنندگان در اين مراسم، پروفسور بزرگ روسي بود، همو كه شاهنامه چاپ مسكو با همت و كوشش او
مادا مي كه در جهان، » : فراهم آمده است. اين دانشمند بزرگ مي گويد
مفهوم ايران و ايراني وجود داشته باشد ، نام پرافتخار شاعر بزرگ،
فردوسي هم جاويد خواهد ماند، زيرا فردوسي تمام عشق سوزان خود
را وقف سربلندي ميهن خود، ايران كرد.
اين حكيم دانشمند، شاهنامه را با خون دل نوشت و با اين بهاي
«. گران خريدار احترام و محبت ملت ايران و همه مردم جهان شد
در ميان همه شاهنامه ها ، داستان هاي شاهنامه فردوسي م ؤثرتر،
باارزش تر و دلنشين تر است. در اين داستان ها عناصري همچون، پيام،
درونمايه و شخصيت، آنچنان بزرگ و جاوداني است كه به زمان و
مكان محدود نمي شود و در هر دوره و هر مكاني، تازه، نو و گيراست .
اين اثر از نظر داستاني به جديدترين تكنيك ها و شيوه هاي
داستان سرايي پهلو مي زند و توصيف ها و تعابير آن، آن چنان استادانه
است كه براي هميشه جاويد و ماندگار خواهد بود.
درباره بزرگ مردي چون فردوسي سخن بسيار است، ولي در اين
نوشتار مجال پرداختن آن نيست ، همين اندازه بگويم اثر حماسي
فردوسي، چون چشمه جوشاني است كه هر چه از آب گواراي آن
بنوشيم، كم نو شيده ايم . شاهنامه چون دريايي است كه پايان آن
ناپيداست. پس بايد در اين دريا شناور شد و از مرواريدهاي غلتان آن
بهره گرفت.

از آنجا كه استفاده از شاهنامه، آن هم با زبان شعر ممكن است براي
گروه زيادي از دوستان به ويژه نوجوانان و جوانان مقدورنباشد،
نگارنده بر آن شده تا تعدادي از اين داستان ها را با نثري ساده بازنويسي
كند. البته قلم كوچك حقير كجا و زبان فردوسي بزرگ كجا؟ به هر
حال، كاستي ها را بر من ببخشاييد. در پايان گفتار، يادآور مي شود، همه
اين داستان ها، از برنامه قصه ظهر جمعه راديو ايران پخش شده كه در
تقديم شما خوانندگان « داستا ن ه اي شاهنامه » سه جلد كتاب با نام
گرامي مي شود. تا كه قبول افتد و در نظر آيد!


محمدحسين کیانپور

خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#2

فصل اول:داستان ضحاك وكاوه آهنگر



در روزگاران گذشته و در آن هنگام كه جمشيد بر ايران فرمان مي راند،
فرمانروايي مي كرد. مرداس « مرداس » در سرزمين تازيان، پادشاهي به نام
مردي ديندار، نيكوكردار و مردمدار بود. او اسب، ميش، بز وگاو فراوان
او بيشتر روزها را به .« ضحاك » داشت. پسري هم داشت به نام
اسب سواري مي گذراند. به همين سبب او را بيوراسب نيز مي ناميدند.
ضحاك جوان برخلاف پدر، تندخو، بدانديش و پرغرور بود . او
آرزوهاي فراوان در سر و شروشور بسيار به گفتار داشت و اين موافق
سرشت ابليس بدكردار بود. چنين بود كه روزي از روزها، ابليس به
صورت مردي نيكخواه در برابر ضحاك آشكار ش د. سپس برايش
سخن هاي زيبا و دلپذير گفت و با او از در دوستي درآمد.
همي گفت دارم سخن ها بسي كه آن را نداند جز از من كسي
باز » : ضحاك كه سخنان ابليس، سخت بر دلش نشسته بود، گفت
«! هم سخن بگو و دل مرا شاد كن! زندگي بهتر را به من بياموز
ابليس چون افسون خود را بر جوان كارگر ديد، خشنود شد و
نخست با من پيمان ببند كه از گفتارم سرپيچي نكني تا آنگاه به » : گفت
«. تو چيزهايي بياموزم كه خوشبخت ترينِ مردم در روي زمين باشي
ضحاك جوان، فريب سخنان ابليس را خورد. او با اهريمن پيمان
بست و سوگند خورد كه جز به راه او نرود و سخن ديگري را نپذيرد .
اي ضح اك! پدر تو شاه » : ابليس چون كام دل را برآورده ديد، گفت
مرداس، مردي سالخورده است. قامتش خميده شده و در پاهايش توان
و نيرويي نمانده است. او ديگر شايسته شاهي نيست، در حالي كه تو
جوان، نيرومند و پرشور هستي و مي تواني ب ه خوبي از پس هر كاري
برآيي. پس چرا پدرت به تخت و تاج خويش بنازد و به تو هم گوشه
چشمي نشان ندهد؟ به گمان من، اين كاخ زيبنده شاهي چون توست .
«. پس بي درنگ پدرت را از ميان بردار و خود به جاي او برتخت بنشين
ضحاك با شنيدن اين سخن، به خود لرزيد، كامش تلخ شد و با
نه! پدركشتن، كارپسنديده اي نيست. من توان اين كار را » : ترس گفت
«. در خود نمي بينم. جز اين، هرچه بگويي مي كنم
پس چه شد آن پيمان و سوگند؟ آيا » : ابليس پوزخندي زد وگفت
فراموش كرده اي كه سوگند خوردي، از سخنانم سرپي چي نكني ؟ پس
مرد باش و بر سر پيمان خود بمان! كه اگر چنين نكني، ديگر راه و
سپس به سخنان شيرين و «. رسم خوشبختي را به تو نخواهم آموخت
دلفريب خود ادامه داد تا جوان را دوباره از راه به در برد. ضحاك گفت:
سخنت را مي پذيرم. اكنون بگو كه چاره كار چيست و من چه بايد »
«؟ بكن

ابليس گفت
همه كارها را خود به پايان مي رسانم و به زودي تو را برتخت شاهي
«. مي نشانم
مرداس در سراي خود باغي درندشت و فراخ داشت . او هر پگاه 1
كه از خواب برمي خاست، در آب جويي كه در باغ روان بود، سر و تن
مي شست و به نيايش آفريدگار يگانه مي پرداخت. يك شب ابليس به
باغ رفت، بر سر راه مرداس چاهي كند و روي آن را با خس و خاشاك
پوشاند. بامداد روز بعد، شاه همچون هر روز براي نيايش به سوي باغ
به راه افتاد، اما در بين راه به چاه فرو افتاد و جان سپرد.چنين شد كه:
فرومايه ضحاك بيدادگر بدين چاره بگرفت جاي پدر
ضحاك برتخت نشست و تاج شاهي پدر را بر سرگذاشت. در اين
ديدي با گوش سپردن به » : هنگام، ابليس در برابر او آشكار شد و گفت
سخنان من چگونه به آساني تو را به شاهي رساندم؟ اكنون اگر همچنان
بر سر پيمان خود باشي و از گفتار و فرمان من سرپيچي نكني، به جايي
«. مي رسانمت كه جهان و هر چه در آن است، فرمانبردار تو باشند
آشپزي كردن ابليس
چند روزي كه از فرمانروايي ضحاك گذشت، ابليس خود را به
شكل جواني نيكورو و خوش سخن آراست و به دربار او رفت . بر او
من آشپزي ماهر و » : درود فرستاد و در برابرش سر فرود آورد وگفت

نامورم. اگر شاه اجازه فرمايد ، كمر به خدمت بندم و با پختن
«. خوراك هاي گوناگون، اسباب شادي ايشان را فراهم كنم
سخن ابليس باز هم در دل ضحاك نشست. او را به آشپزي پذيرفت
و كليد خورشخانه را در اختيارش گذاشت. در آن روزگار، مردم غذاي
خود را فقط ازگياهان و رستني ها تهيه مي كردند. ابليس بر آن شد تا
خوراك شاه را دگرگون سازد، بنابراين، به كشتن جانوران رو آورد.
ز هر گوشت و از مرغ و از چارپاي خورش كرد و آورد يك يك به جاي
در روز نخست، از زرده تخم مرغ غذايي خوشمزه براي شاه آماده
كرد. ضحاك كه خوردن غذاهاي گياهي برايش يكنواخت شده بود ، از
خوردن آن غذا بسيار لذت برد و به ابليس آفرين گفت. ابليس از سخن
شاه شاد شد و دانست كه تيرش كارگر افتاده است . پس ، در برابرش
اگر شاه بزرگ شكيبايي داشته باشند، » : سر فرود آورد و به نرمي گفت
فردا و روزهاي پس از آن، خوراك هاي خوشمزه تري نوش جان خواهند
و از كاخ بيرون رفت. روز بعد، ابليس غذاهاي خوشمزه تري « كرد
پخت.
بوسه زدن ابليس بركتف ضحاك
دگر روزچون گنبد لاجورد برآورد و بنمود ياقوت زرد
خورش ها ز كبك و تذرو 1 سپيد بسازيد و آمد دلي پر اميد
سوم روز خوان را به مرغ و بره بياراستش گونه گون يكسره
به روز چهارم چو بنهاد خوان خورش ساخت از پشت گاو جوان

ضحاك با خوردن غذاها، چنان از مهارت آشپزش به شگفت آمد كه
اي » : بي درنگ او را نزد خود خواند و پس از سپاسگزاري فراوان، گفت
خورشگر نيكوكردار! تو به ما مهر بسيار روا داشتي، در خدمتگزاري ما
كوشيدي و آنچه كه شايسته بود، در اختيارمان گذاشتي. دهان ما را با
خوراك هاي گوناگون خوش طعم كردي و كام دلمان را برآوردي. اكنون
نوبت ماست كه به تو نيكويي كنيم. پس، درنگ مكن و هر آرزويي كه
در سرداري، بر زبان آور تا در چشم برهم زدني تو را به كاخ
«. آرزوهايت برسانم
ابليس از سخنان ضحاك بسيار دلشاد شد، اما شادي خود را نهان
من از بندگان كمتري ن » : كرد. سپس زبان به ستايش شاه گشود و افزود
درگاه شما هستم. هرآنچه كردم، براي خدمتگزاري و خوشايند شاه
جوان بود و بس. نه ديده طمع به مال وكالا و زر و زيوري دارم، و نه
چشم اميد به برآورده شدن آرزويي . پيوسته آرزو داشته ام كه شاه را
«... خشنود و شادمان ببينم. اكنون كه چنين شده است، ب سيار شادم
ضحاك از تخت به زير آمد، از روي فرش هاي گرانبها و پرنگار كاخش
گذشت و به آستانه در رسيد . او كه لبخندي از سر رضايت برلبان
اي جوان نيك چهره! شكم ما » : داشت، دستي برشانه ابليس زد و گفت
ازخوردني هاي گواراي تو انباشته و مزه نيكوي آنها در زير دندانمان
پيوسته ماندگار است. تو كشتن جانوران و خوردن گوشت خوشمزه
آنان را به ما آموختي. تو سزاوار مهر بيكران ما هستي. پس شرم نكن و
«. بزرگ ترين آرزويت را بگو تا آن را برآورده سازم
ابليس كه چنين ديد، رخ برافروخت . او كه تظاهر به شرمساري
اي شاه! اكنون كه اراده شما چنين است، آرزوي خود را » : مي كرد، گفت
بر زبان مي رانم. بزرگ ترين آرزوي من اين است كه شاه اجازه فرمايد تا
بر دو كتف او بوسه زنم و سر و رويم را به آنها بمالم. باشد كه روان و
«. جانم با اين كار تازه شود
چو بشنيد ضحاك گفتار اوي نهايي ندانست بازار اوي
« دادم من اين كام تو بلندي بگيرد مگر نام تو » : بدو گفت
ابليس پيش رفت و لبانش را با دو كتف ضحاك آشنا كرد.
چو بوسيد شد در زمان ناپديد كس اندر جهان اين شگفتي نديد
دو مار سياه از دو كتفش برست غمي گشت واز هرسويي چاره جست
مارهاي سياه برفراز سر ضحاك به ج نبش درآمدند و او را سخت
هراسان كردند. شاه به خود لرزيد و رخسارش هم رنگ مارهاي سياه
فرازكتفش شد، اشك به چشمش نشست و اندوه بردلش . سپس نعره
كشيد و خدمتگزاران را به ياري خواست. چون خدمتگزاران به نزدش
رسيدند، فرمان داد تا مارها را با شمشير تيز ببرند.
خدمتگزاران، شگفت زده چنين كردند ، اما بريدن مارها دردي
ازضحاك درمان نكرد، زيرا آنان بارديگر در دم روييدند.
چوشاخ درخت آن دو مار سياه برآمد دگر باره از كتف شاه
غمي سنگين سراسر وجود ضحاك را پر كرد . او با دلي پر درد،
حكيمان را فرا خواند و از آنان خواست تا دردش را چاره كنند و از آن
تيره روزي رهايش سازند. حكيمان فرزانه در كاخ گرد آمدند و به گفتگو با يكديگر پرداختند. هركس سخني گفت و نظري داد. ساعت ها
گذشت، اما هيچ يك ازحكيمان درماني براي درد ضحاك نيافت.
ضحاك از اندوه به خود مي پيچيد و خون دل مي خورد كه ناگهان
ابليس در لباس حكيمي كهنسال در برابر او آشكار شد و گفت كه درمان
دردش را مي داند و آماده است تا به اوكمك كند . ضحاك از سخن
ابليس جاني تازه يافت. به دهان او چشم دوخت و با اشتياق پرسيد :
«. سخن بگو اي حكيم بزرگ تا بدانم دردم چگونه درمان مي شود »
من پس از انديشه بسيار دانسته ام كه بريدن اين مارها » : ابليس گفت
كاري بيهوده است، بايد به آنان دارويي كشنده داد تا از ميان بروند . آن
دارو نيز از مغز سر آدميان فراهم مي شود. بايد هر روز به آنان از مغز
«. سر دو جوان خورش دهي تا آرام آرام در وجودشان اثر كند و بميرند
ابليس چنين گفت، زيرا مي خواست جهاني را از وجود مردمان كه
از برترين آفريدگان پروردگار بي همتايند، تهي سازد.



خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#3

پايان روزگار جمشيد

در آن هنگام كه ضحاك ماردوش در سرزمين تازيان سرگرم
ستمگري و كشتار جوانان بود، جمشيد در ايران، با اقتدار برتخت
سلطنت تكيه زده بود. او كه پس از سالياني دراز فرمانروايي، اسير ديو
غرور شده بود، روزي از روزها بزرگان كشور و سران لشكر را نزد
خود خواند. در ستايش خود وكارهايي كه براي كشوركرده بود، داد
سخن بسيار داد و در پايان نيز با غرور گفت:
هنر در جهان از من آمد پديد چو من نامور تخت شاهي نديد
جهان را به خوبي من آراستم چنان گشت گيتي كه من خواستم
خوروخواب و آرامتان از من است همان پوشش و كامتان از من است
گرايدون كه دانيد من كردم اين مرا خواند بايد جهان آفرين
جمشيد در ستايش از خود چندان زياده گويي كرد كه خويش را
همتا و برابر با خداي بزرگ دانست. چندي نگذشت كه اين سخنان در
ميان مردم پيچيد و شور و ولوله اي در آنان برانگيخت. سپاهيان و مردم
خداجو و يزدان پرست از اين گستاخي خشمگين شدند و سر به
شورش برداشتند. در هرگوشه اي، سرداري لشكري آراست و از فرمان
شاه سرپيچيد. كشور پرآشوب شد و امنيت و آسودگي از ميان رفت .
گروهي از سران سپاه كه به تنگ آمده بودند، براي رهايي از اين
آشفتگي و داشتن كشوري آرام، روانه سرزمين تازيان شدند، زيرا شنيده
بودند كه شاهي توانا، دلير و برنا حكومت را به دست دارد . سرداران
وسپاهيان با اين پندار بيهوده نزد ضحاك رفتند و او را به شاهي
برگزيدند، در حالي كه خبر نداشتند خود را از چاله به چاه افكندند و
روزگارشان از آن پس سياه مي شود.
ضحاك كه چنين ديد، با اميد و نويد فراوان، سپاهي از تازيان و
ايرانيان آراست و به سرزمين ايران تاخت . جمشيد كه خدا از او رو
برگردانده بود، شكست خورد و ضحاك به جاي او بر تخت نشست و
تاج شاهي بر سر گذاشت. جمشيد از چنگ ضحاك گريخت وصد سال
از ديده ها پنهان ماند . در آن صدسال، او با رنج و درد و تلخ كا مي
روزگار گذراند. از قضا روزي از روزها كه ضحاك به كنار درياي چين سفر كرده بود، جمشيد را يافت و بي درنگ او را كشت . بدين سان
زندگي هفتصد ساله جمشيد به پايان رسيد.




خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#4

پادشاهي ضحاك هزار سال بود

پس از نابودشدن جمشيد، ضحاك با خاطري آرام به فرمانروايي خود
ادامه داد. او هزار سال بر سرزمين ايران حكومت كرد . دوران شاهي
ضحاك، سراسر بدبختي، گرفتاري، ترس و وحشت براي مردم ايران
بود. در اين دوران، دانش و آگاهي و نيكويي از ميان رفت و فرومايگان
و ناپاكان بر مردم فرمانروايي كردند ، هنر خوار شد و به جاي آن ،
جادوگري و حيله و نيرنگ به كار آمد. نيكي و درستي و درستكاري از
سرزمين ايران محو شد و به جاي آن، پستي و خواري و تبهكاري همه
جا را فراگرفت.
« ارنواز » و « شهرناز » در اين دوران، ضحاك، دختران جمشيد را كه
نام داشتند، اسير كرد و به كاخ خود برد. سپس به كمك جادوگران، آنها
را به كژي و نادرستي كشاند . كشتار جوانان همچنان ادامه داشت .
خورشگر ضحاك هر روز از مغز دو جو ان كه با زور و ستم كشته
مي شدند، خورش مي پخت و به مارها مي داد. هيچ كس هم از ترس
كشته شدن، دم برنمي آورد.
در اين دوران سياه كه همه سر در گريبان داشتند و جز خدا يار و
ياوري نداشتند، دو مرد براي كمك به مردم، راه چاره اي پيدا كردند و
نام داشتند، براي « كرمايل » و « ارمايل » اين دو مرد نيكومرام و آزاده كه
اينكه بتوانند جان مردم را نجات دهند، مدتي به فراگيري هنرآشپزي پرداختند و هنگامي كه در اين كار مهارت يافتند، به كاخ ضحاك رفتند
و در خورشخانه او سرگرم كار شدند. اين دو مرد پاك آئين وقتي زمام
خورشخانه شاه را به دست گرفتند، نقشه خود را عملي كردند ، به اي ن
ترتيب كه وقتي دو جوان را به خورشخانه مي آوردند، آنها يكي را
پنهاني فراري مي دادند و از شهر بيرون مي فرستادند و به جاي مغز او ،
مغز سر گوسفندي را با مغز سر جوان ديگر مي آميختند و به خورد
مارها مي دادند. بدين گونه، با همت اين دو مرد نيكوكردار هر ماه سي
جوان از مرگ رهايي مي يافتند و راهي كوه و دشت مي شدند .
هنگامي كه شمار جوان هاي از مرگ رسته به دويست مي رسيد، ارمايل و
كرمايل گله اي گوسفند در اختيار آنان مي گذاشتند تا شباني كنند و از آن
راه روزگار بگذرانند.

خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#5

در خواب ديدن ضحاك، فريدون را

چهل سال از پادشاهي ضحاك باقي مانده بود كه او يك شب ، خوابي
ديد. ضحاك در خواب ديد كه بر تخت نشسته است و كسي در
پيرامونش نيست. ناگهان در جايگاه او باز شد و سه مرد جنگي پا به
درون گذاشتند. او كه در وسط ايستاده بود و به سال و بر و بالا از دو
تن ديگر كوچك تر بود، گرزي گاوسر در دست داشت . آن جوان
مشكين مو و زيبا رو به سوي او يورش آورد و از تخت به زيرش
كشيد. سپس با گرزگاوسر چنان برسرش كوبيد كه دنيا در پيش
چشمش تيره و تار شد. جوان، بي درنگ ضحاك را در بند كرد و به خواري و زاري ازكاخ بيرون كشيد.سپس او را در برابر ديدگان مشتاق
و لب هاي خندان مردم كوچه و بازار به كوه دماوند برد و درغاري
زنداني كرد.
ضحاك از خواب پريد و نعره اي كشيد، همچون اسپند ازجا جهيد و
مانند بيد بر خود لرزيد. با پيچيدن فرياد تندرگونه ضحاك در آن كاخ
صدستون، شهرناز و ارنواز از جا جهيدند و رنگ از رخسارشان پريد .
چه پيش آمده كه شاه چنين » : ارنواز كه لرزش به صدا داشت، گفت
ضحاك، ترسان و لرزان و با خاطري «؟ هراسان ازخواب پريده است
جاي سخن نيست. اگر حكايت اين خواب ناگفته بماند، » : پريشان گفت
«. بهتر است
آخر » : ارنواز بر رخسار زعفراني رنگ ضحاك ديده دوخت و پرسيد
زيرا بيم دارم كه اگر از اين خواب با شما » : ضحاك پاسخ داد «؟ چرا
«. سخني بگويم، همچون من هراسان و پريشان شويد
سخن پوشيده مدار و راز دل بر ما بگشا ! باشد كه » : ارنواز گفت
«. بينديشيم و چاره اي بيابيم، زيرا هر كاري را چاره اي است
ضحاك سخن ارنواز را پسنديد. سفره دل گشود و آنچه در خواب
ديده بود، با زن ها در ميان نهاد . شهرناز و ارنواز با شنيدن سخنان
ضحاك در دريايي از انديشه هاي گوناگون فرو رفتند. سكوت بر سراسر
كاخ خيمه زده بود. ضحاك، آشفته دل و پريشان، در پناه فروغ چراغي
بي جان، چشم به دهان زن ها دوخته بود. دراين هنگام، مارها سرمست
از خوردن خوش شبانه، آرام در كنار سر او پيچ و تاب مي خوردند و
شاه ! » : گويي به حال او مي خنديدند. ارنواز پس از مدتي انديشه گفت اندوه به دل راه مده كه اين قفل بسته به دست تواناي موبدان باز خواهد
شد. امشب را آسوده بخواب و فردا موبدان را به اينجا فراخوان و از
«. خواب خود برايشان سخن بگو تا راه چاره را به تو نشان دهند
ضحاك سخن ارنواز را پذيرفت. به او آفرين گفت و سر به بالين
گذاشت و به خواب رفت.
با سپري شدن شب تيره و سرزدن سپيده، ضحاك از خوا ب بيدار
شد. او بي درنگ برخاست و كساني را به دنبال موبدان فرستاد و آنان را
به كاخ شاهي فراخواند. وقتي كاخ از موبدان پرشد، ضحاك به دور از
چشم درباريان و نزديكان، از خوابي كه ديده بود، با ايشان سخن گفت
و از آنها خواست تا خيلي زود چاره كار را بيابند.
موبدان با شنيدن سخنان ضحاك سخت بيمناك شدند. لب ها خشك
و رخسارشان زرد شد. حيران بودند كه در پاسخ ضحاك چه بگويند .
اكنون چاره چيست ؟ اگر تعبير » : آهسته و به اشاره به يكديگر گفتند
خواب را بازگوييم و از آنچه خواهد شد، سخن به ميان آوريم، سرمان
به باد مي رود. اگر لب فرو بنديم و پاسخي ندهيم ، بازهم بيم از
«. دست دادن جان مي رود
موبدان از ترس، سه روز لب نگشودند. روز چهارم ضحاك
ديگر مرا تاب شكيبايي نمانده است . يا » : خشمگين شد و گفت
«. هم اكنون خواب مرا تعبير كنيد، يا همه شما را بردار خواهم كرد
موبدان از بيم جان باز هم خاموش ماندند. يكي از آنان كه مردي
اكنون كه تاوان » : خردمند، زيرك، شجاع و بيداردل بود، با خود گفت
«؟ خاموشي مرگ است، پس لب فروبستن چه سودي دارد او از جا برخاست و گفت
ب ي گمان روزي نيز خواهد مرد. پيش از تو شاهان بسياري آمدند و پس
از تو نيز شاهان زيادي خواهند آمد، ولي هيچ يك در اين جهان نماندند
و نخواهند ماند. تو نيز خواهي مرد و راه گريزي نداري. اگر سر تا پا از
آهن شوي، در زير پتك روزگار ساييده مي شوي و فرو مي شكني، پس
تا زمان باقي است، به خود بيا و دست از جور و ستم بردار و با مردم
به نيكي رفتار كن. اين را نيز بدان كه روزگار تو به سر رسيده و آنچه
كه مقدر است، خواهد شد. كس ديگري جاي تو را خواهد گرفت . او
نام دارد. فريدون بر تو مي تازد ، از تخت به زيرت مي كشد و « فريدون »
«. با گرزگاوسر، بر سر تو مي كوبد و اسير و دربندت مي كند
بگو تا بدانم » : ضحاك از اين سخن به خود لرزيد و با خشم گفت
مرد «؟ كه از من چه ستمي بر اين مردم رفته كه كينه ام را به دل گرفته اند
اگر نيك بنگري، خواهي دانست كه هيچ كاري بي سبب » : زيرك گفت
را « آبتين » نيست. دشمني فريدون با تو، به اين سبب است كه تو پدرش
«. مي كشي و مغز سرش را به خورد مارهاي روي دوشت مي دهي
با شنيدن اين سخنان، ضحاك از تخت به زير افتاد و هوش ازسرش
پريد. مرد زيرك فرصت را مناسب يافت و از بيم شاه ظالم، بي درنگ
گريخت. ضحاك وقتي به هوش آمد، بر تخت نشست و گره بر ابرو
انداخت. اوكه همچون مار زخمي به خود مي پيچيد، دستور داد تا
سواراني به اين سو و آن سوي كشور راهي شوند و هر چه زودتر
فريدون و آبتين را بيابند و به نزدش بياورند

خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#6

زاده شدن فريدون
از خوابي كه ضحاك ديده بود، ديرزماني گذشت تا فريدون ديده به
جهان گشود. در اين مدت، مأموران و جاسوسان ضحاك پيوسته در
جستجو بودند تا آبتين و فريدون را به چنگ آورند و خونشان را
بريزند. آبتين از بيم جان پيوسته در سفر و گريز از خطر بود . سرانجام
روزي از روزها، ستاره بختش غروب كرد و در چنگ مأموران ضحاك
گرفتار شد. مأموران بي درنگ دست و پاي آبتين را بستند و او را نزد
ضحاك بردند. ضحاك با ديدن آبتين، آتش خشمش زبانه كشيد .
بي درنگ او را كشت و از مغز سرش براي مارهاي روي دوش، خورش
ساخت.
رسيد، سخت « فرانك » چون خبر كشته شدن آبتين به زنش
اندوهگين شد. كودك خود را در آغوش گرفت و با چشماني گريان و
دلي هراسان به مرغزارگريخت. خود را به نگهبان آنجا رساند و نگهبان
را سوگند داد تا آن كودك بي گناه را نزد خود پنهان سازد و در
پرستاريش بكوشد. دل نگهبان از ناله و زاري فرانك به رحم آمد . پس
كودك را پذيرفت و قول داد كه همچون پدري فداكار از آن فرزند
نيكوروي نگهداري كند و با جان و دل كمر به خدمتش بندد . دل
بي قرار فرانك با سخن مرد آرام گرفت. از او سپاسگزاري بسيار كرد و
با دلي پراندوه از آنجا دور شد. مرد نگهبان، گاوي تنوم ند و شيرده
داشت. او هر روز از شير آن گاو مي دوشيد و به خورد فريدون مي داد
تا او را به سه سالگي رساند. در اين مدت، سواران ضحاك شب و روز
در پي يافتن فريدون بودند. فرانك كه همواره نگران پسرش بود، روزي از روزها، وقتي چند تن از سواران پادشاه را در آن اطراف ديد،
اي مرد » : بي درنگ راهي مرغزار شد . به نگهبان كه رسيد، گفت
نيكومرام! به دلم افتاده است كه دير يا زود، سواران ضحاك به اينجا
«. مي آيند. فرزندم را بده تا به جاي ديگري بگريزم و خود را پنهان سازم
فرانك، فريدون را از مرد گرفت و با سختي بسيار به البرز كوه
رفت. در آنجا، مردي پرهيزگار و نيكوكردار روزگار مي گذراند. فرانك
خود را به جايگاه مرد رساند و غم دل را با او بازگفت . فرانك با
اي مردپرهيزگار! تو را به يزدان پاك سوگند » : چشماني گريان گفت
مي دهم كه اين كودك را نزد خود نگه داري تا به دست سواران ضحاك
مرد نيكوكردار به حال مادر ستمديده رحم آورد و با او » ! بيدادگر نيفتد
پيمان بست كه ازكودكش چون جان شيرين نگهداري كند . فرانك
شادمان به خانه بازگشت و در تنهايي به زندگي خود ادامه داد.
چند روزي پس از اين ماجرا، سواران ضحاك به مرغزار رسيدند .
آنان براي يافتن فريدون وجب به وجب مرغزار را جستجو كردند، ولي
چون هيچ نشاني از كودك نيافتند، خشمگين شدند . آنها گاو شيرده
نگهبان مرغزار را كشتند و زندگي اش را به آتش كشيدند.
فريدون چون به شانزده سالگي رسيد، از البرز كوه به زير آمد. او راه
دشت را در پيش گرفت و به سراغ مادر خود رفت. مادر با ديدن پس ر
جوان، يزدان پاك را سپاس گفت، او را در آغوش گرفت، سر و رويش
را غرق بوسه كرد و اشك شوق ريخت. پس از دقايقي گفت و شنود ،
فريدون از مادر خواست تا از پدر و نام و نشان و خاندانش سخن
آگاه باش كه تو از » : بگويد. فرانك آهي جگرسوز كشيد و گفت خانداني پاك نژاد، نيكومرام و بزرگ هستي . پدرت آبتين از مردمان
خوب كردار و نيك آيين بود و نژاد او به تهمورث ديوبند ، ازشاهان
گذشته ايران مي رسيد. ضحاك ماردوش سر از تن پدرت، آن مرد
بي آزار، ديندار و نيكوكردار جدا كرد و مغزش را به خورد مارهاي خود
داد. از آن پس، من ماندم و تو كه نوزادي بي گناه بودي و ترس از
«. سواران ضحاك بيدادگر كه همچون سايه دنبال ما بودند
در اين حال، گريه عنان سخن را از دست فرانك ربود و صداي
هق هقش كلبه كوچك را پركرد. فريدون جوان، مادر را دلداري داد و از
او خواست تا باز هم سخن بگويد. فرانك آب ديدگان را از رخ زدود و
ادامه داستان زندگي خود را براي فرزند بيان كرد. سخنان مادر همچون
شعله اي سركش، در خرمن جان فريدون جوان افتاد . رخسارش از
خشم برافروخته شد:
دلش گشت پر درد و سر پر ز كين به ابرو به خشم اندر آورد چين
چنين داد پاسخ به مادر: كه شير نگردد مگر بازمايش 1 دلير
كنون كردني كرد جادوپرست مرا برد بايد به شمشير دست
بپويم به فرمان يزدان پاك برآرم ز ايوان ضحاك، خاك
مادر كه از كينه توزي و خونخواري ضحاك خبر داشت، از اين
سخن فرزند جوان دل نگران و هراسان شد و زبان به پند و اندرزش
اي فرزند! جنگ و روبه رو شدن با ضحاك بيدادگر، » : گشود. اوگفت
خطر بسيار دارد. او اكنون شاه است و همه كشور ايران را زير نگين فرمانروايي دارد. تو چگونه مي خواهي تنها و بي ياور و سپاه به جنگ با
سپاه بي شمار او بروي؟! اي فرزند! تو جواني و سري پرغرور داري .
پس بيا و پيش از آغاز كار، به پايان آن نيز بينديش و جهان را به چشم
جواني مبين! از تو مي خواهم كه پندم را آويزه گوش كني و از گفتارم
«! سرمپيچي
سخنان مادر، فريدون را در انديشه فرو برد. او در پي راهي بود تا
بتواند بدون خطر و گرفتاري با ضحاك روبه رو شود.
خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#7

داستان ضحاك با كاوه آهنگر
ضحاك چنان شده بود ك ه از ترس فريدون شب و روز آرام و قرار
نداشت. او در اين باره بسيار انديشيد و سرانجام فكري به خاطرش
رسيد. روزي از روزها، همه موبدان و بزرگان كشور و لشكر را در كاخ
اي مردان نامور! همه شما ب ه خوبي » : خود گرد آورد و رو به آنها گفت
آگاهيد كه من دشمني بزرگ دارم. او گر چه به سال اندك است، اما
همه مي دانيم كه دشمن را هيچ گاه نبايد كوچك و خوار شمرد . پس ،
مي خواهم سپاهي بزرگ از ديو و پري و آدميزاد گرد آورم تا اگر
فريدون به سوي من يورش آورد، او را در هم كوبم. البته پيش از آن،
شما بزرگان كشور بايد در نامه اي گواهي كنيد كه من در تمام مدت
حكومتم، جز دادگري، نيكوكرداري، راستگويي و خوب رفتاري،
«. كارديگري نكرده ام
سخن ضحاك كه پايان يافت، كاخ را سكوت فراگرفت . سران
كشور لشكر و بزرگان و موبدان، سري به اين سو و آن سو گرداندند و نگاهي پرمعنا به هم كردند، ولي بيم جان راه گلوي همه را بسته بود و
به جز آهي آرام و نسيم گونه، از دهان كسي، صدايي برنخاست. پس از
آن هم به ناچار و از روي ترس، يك به يك نامه بلندبالاي ضحاك را
كه گواهي بر دادگري او بود، مهر تأييد زدند. ضحاك نامه را به دست
گرفت و برگواهي هاي بسياري كه روي آن نقش بسته بود، چشم
اكنون خا طرم آرام و » : دوخت. سپس با خرسندي سري جنباند و گفت
خيالم آسوده شد. هنگامي كه اين نامه به در و ديوار شهر آويخته شود،
چون پتك بر سر دشمنان ما كوبيده خواهد شد و آنان خواهند دانست
كه همه كشور پشتيبان و ياور من هستند. بدين سان، شما نيز سال ها به
«. آرامش و آسودگي زندگي خواهيد كرد
با به پايان رسيدن سخنان ضحاك، ناگهان در آستانه در، غوغايي بر
پاشد و فرياد دادخواهي مردي در گوش شاه و ديگران پيچيد. ضحاك ،
بگو » : مرد را نزد خود خواست و با گفتار به ظاهر مهربانانه از او پرسيد
«؟ بدانم، ازچه كسي بر تو ستم رفته كه اين گونه غوغا به پا كرده اي
اي شاه ! » : مرد رنج ديده با رخساري برافروخته از خشم فرياد كشيد
چگونه تو نمي داني از كه بر من ستم رفته است؟ امروز كيست كه نداند
ضحاك بيدادگر چه بر سر مردم آورده است؟ همه گرفتاري هاي ما از
دست تو شاه ستمكار است. اين تو هستي كه هر زمان بر دل و جان ما
«؟ زخم مي زني. اكنون مي پرسي، درد ما از كيست
آتش گفتار مرد ستمديده، جان ضحاك را سوزان د. پس برخود
پيچيد و خواست فرمان بدهد تا در چشم برهم زدني زبان مرد را از
كامش بيرون بكشند، ولي ناگهان به ياد نامه اي افتاد كه لحظاتي پيش
اي مرد! شكفته و بي پرده سخن بگو تا بدانم چه » : نوشته بود و گفت
كسي در برابر من ايستاده و چه ستمي بر او رفته است كه اين چنين بر
مرد با شنيدن سخنان ضحاك «. شاه دادگري همچون ما پرخاش مي كند
خشمگين شد:
شاها منم كاوه دادخواه » خروشيد و زد دست بر سر ز شاه كه
يكي بي زيان مرد آهنگرم ز شاه آتش آيد همي برسرم
مرا بود هژده پسر در جهان از ايشان يكي مانده است اين زمان
اي شاه! هفده پسر من به كام مارهاي تو رفتند . اكنون آخرين
فرزندم نيز دستگير شده و مرگش نزديك است . آيا هفده پسر بس
نيست و مغز آخري هم بايد خوراك مارهاي روي دوش تو بشود؟
اصلاً جوان هاي ما چه گناهي كرده اند كه تو بايد چنين بلايي بر سر آنها
«؟ بياوري
ضحاك كه تا آن هنگام از كسي سخن درشتي نشنيده بود ، از اين
رفتار شجاعانه كاوه آهنگر سخت شگفت زده شد و چاره اي جز
آزادكردن فرزند او نديد. سپس ، نامه را به دست كاوه داد و گفت :
اكنون كه فرزند خود را باز يافتي، تو نيز چون سران كشور و لشكر »
گواهي كن كه من مردي دادگرم و به كسي ستمي نكرده ام. كاوه با ديدن
نامه، آتش به جانش افتاد. برخروشيد و به سران كشور و لشكر گفت :
اي بيچارگان! چرا چنين كرده ايد؟ چرا براي چند روز زندگي بهتر
دست از آفريدگار بزرگ كشيده ايد و به اين ديو نابكار روي آورده ايد ؟
بدانيد كه يزدان پاك به سبب چنين كاري شما را نمي بخشد و در دوزخ جايتان مي دهد. شما از ترس، خود را فرومايه و پست كرده ايد، ولي من
«. چنين نمي كنم و از اين شاه جادوگر و ديوسيرت نيز باكي ندارم
كاوه با خشم، نامه ضحاك را پاره كرد و چون تكه هاي كاه زير پا
ريخت. سپس دست فرزندش را گرفت و از كاخ بيرون رفت . كاوه
مي خروشيد و پيش مي رفت و مردم نيز گروه گروه به او مي گرويدند .
او وقتي چنين ديد، تكه چرمي را كه هنگام آهنگري به كمر مي بست،
بازكرد و آن را همچون درفش بر سر نيزه كرد و به راه افتاد . مدتي
نگذشت كه گروه بسياري از مردم در زير پرچم كاوه گرد آمدند و سر
به شورش برداشتند. كاوه خشنود شد و مردم را به سوي مخفيگاه
فريدون برد. فريدون با ديدن كاوه و انبوه مردم، بسيار شادمان شد و به
درفش » آنان درود فرستاد، سپس چرم پاره را گوهرآذين بست و بر آن
نام نهاد. آنگاه لباس رزم پوشيد و: « كاوياني
سوي مادر آمد كمر برميان به سر بر نهاده كلاه كيان
كه من رفتمي چون سوي كارزار تو را جز نيايش مباد، هيچ كار
زگيتي جهان آفرين برترست بدو زن به هر نيك و بد هر دو دست
فرانك از سخنان فريدون اندوهگين شد . اوكه به خاطر دوري از
پسر همواره خون دل خورده بود، از ديدن اين جدايي دوباره روانش
سوخت و اشك از مژگانش جاري شد. پس، دست به سوي آسمان
اي يزدان پاك و » : دراز كرد و با دلي شكسته و چشماني گريان گفت
اي پروردگار يگانه! پسرم را به تو سپردم، خود پشت و پناهش باش و
«! از گزند روزگار و فتنه بيگانگان به دورش دار « كيانوش » فريدون با مادر وداع كرد و نزد برادر ان بزرگ خود
رفت و داستان رزم با ضحاك را با آنان در ميان گذاشت . « شادكام »
سپس به آنها گفت كه به بازار آهنگران بروند و ساختن گرزي گر ان را
سفارش دهند. در اندك زماني گرز گاوسر ساخته و پرداخته شد . گرز
را نزد فريدون بردند و فريدون به آهنگرها زر و سيم فراوان داد . او از
خدا خواست كه ياري اش كند تا بتواند با آن گرز بر سر ضحاك
بدكنش بكوبد و مردم را از چنگ او نجات دهد.
خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#8

جنگ فريدون با ضحاك
فريدون سپاهي گران گرد آورد و ساز و برگ و آذوقه بسيار فراهم كرد.
بارها را بر پشت پيلان و شتران بي شمار گذاشت و در ماه خرداد، خرم
و شادمان به سوي سرزمين تازيان روانه شد . او رفت تا به كنار
اروندرود رسيد. آب نيلگون اروند مي خروشيد و گذشتن از آن به
آساني ممكن نبود. فريدون در آن سوي اروند، رودباناني را سرگرم كار
ديد. براي بزرگ رودبانان پيغام فرستاد كه چند كشتي در اختيارش
بگذارد تا سپاه بر آنها بنشيند و به آن سوي رود برود. بزرگ رودبانان از
ضحاك به من » : ترس ضحاك به فرمان فريدون گردن نگذاشت و گفت
دستور داده است كه فقط با مهر و مجوز او كشتي در اختيار مردم قرار
دهم. پس نخست مجوزي با مهر او بياور تابتواني بركشتي من
«... بنشيني
فريدون از اين پاسخ سخت خشمگين شد. خونش به جوش آمد و
جانش پرخروش شد . ترس از رود خروشان را از خود دور كرد و اسب را به آب زد. سپاهيان كه فرمانده خود را درآب ديدند، پشت سر
او اسب ها و فيل ها را به حركت در آوردند . همگي آنها تندرست و
شادمان به آن سوي اروند رسيدند و پس از ستايش آفريد گار يكتا با
دلي پر اميد به سوي سرزمين تازيان روانه شدند. پس از آنكه مسافتي
را پيمودند، به مركز فرمانروايي ضحاك رسيدند و چون ك مي جل وتر
رفتند، كاخ ضحاك پيش چشمانشان نمايان شد؛ كاخي كه ايوانش سر
به آسمان كشيده بود و گويي از روي كنگره هايش مي شد به ستاره هاي
آسمان رسيد. با ديدن كاخ ضحاك، كاوه رو به فريدون كرد و پرسيد :
«؟ اكنون چه كنيم؟ بهتر نيست لختي بياساييم »
نه! مجال درنگ نيست كه اگر چنين » : فريدون با عزمي آهنين گفت
كنيم، ضحاك از بودنمان در اين جايگاه آگاه مي شود و به ما يورش
«. مي آورد، پس بهتر است كه چون باد بتازيم و كارش را يكسره كنيم
بگفت و به گرز گران دست برد عنان، باره تيزتك را سپرد
سپاهيان، سخن فريدون را با گوش جان شنيدند و در پ ي او روان
شدند. اندكي بعد به كاخ ضحاك رسيدند. فريدون گرز گاوسر را به
دست گرفت و با بردن نام يزدان پاك، به نگهبانان كاخ يورش برد .
نگهبانان برخود لرزيدند و شمشيرها را بر زمين انداختند و از برابر
فريدون گريختند. فريدون با رشادت وارد كاخ شد و هرچه ديو و
جادوگر در سر راه خود ديد، آنها را با گرزگران از پا درآورد. او پس از
سركوبي غلامان و جادوگران وگرفتن كاخ، به جستجوي ضحاك
پرداخت، اما هر چه گذشت او را نيافت، به جاي او، شهرناز و ارنواز،
دختران جمشيد را ديد. به دستور فريدون، دختران جمشيد را از جايگاه ضحاك بيرون آوردند. پس ازآنكه سر و تنشان را شستند و روانشان را
از آلودگي ها پاك كردند، راه يزدان پاك را به آنها آموختند . دختران
جمشيد از كار فريدون بسيار خشنود شدند و بر او درود بسيار
فرستادند.
را م أمور « كندرو » درآن هنگام، ضحاك در كاخ نبود. او مردي به نام
كرده بود تا از تاج و تخت و خزانه و گنج و گوهرش نگهداري كند .
كندرو كه براي كاري بيرون رفته بود وقتي به درون آمد و فريدون را به
جاي ضحاك بر تخت ديد، بر خودش لرزيد، ولي پس از لحظاتي آرام
گرفت. سپس پيش رفت و در برابر فريدون زمين ادب بوسيد. كندرو به
ستايش فريدون پرداخت و برتخت نشستن او را شادباش گفت.
فريدون وقتي چنين ديد، از كندرو دلجويي كرد و از او خواست تا
سفره اي بگستراند و خوردني و آشاميدني براي او و يارانش آماده كند
تا آنها رنج گرسنگي و تشنگي راه را از دل بيرون كنند . كندرو چنين
كرد. فريدون و سپاهيانش بر سر سفره نشستند و خوردند و آشاميدند .
آنها به شادي پيروزي شان، آن شب را جشن گرفتند. جشن و سرور تا
پاسي از شب ادامه داشت و پس از آن، همه از جا برخاستند و به بستر
خواب رفتند تا خستگي از تن به در كنند. با سر زدن سپيده، كندرو به
اسبي تيزرو نشست و به سوي جايگاه ضحاك روان شد تا او را از آنچه
ديده و شنيده، آگاه كند. ضحاك از شنيدن سخنان كندرو سخت آشفته
مگر سپاهيان من مرده بودند كه چنين » : شد و با تندخويي به او گفت
اي شاه! به گمان من، بخت از تو برگشته و دوران » : كندرو گفت «؟ شد
ضحاك زبان به دشنام كندرو گشود «. فرمانروايي تو به آخر رسيده است و گفت
چشمم دور شو! در كاخ من ديگر براي پيشكار گستاخي همچون
از كدام كاخ سخن » : كندرو سري جنباند و گفت «! توجايي نيست
مي گويي؟ اي ضحاك! ديگر كاخي براي تو نمانده است كه كسي در آن
بماند يا نماند.
«؟ چو بي بهره باشي ز گاه مهي مرا كار سازندگي چون دهي
خاموش باش اي مرد گستاخ! اگر تا فردا » : ضحاك با خشم گفت
زنده باشي، خواهي ديد كه چگونه كاخ را از چنگ فريدون بيرون
«. مي كشم و سرش را به سنگ مي كوبم
پس از اين سخن، سپاهي بزرگ از جنگجويان و ديوان فراهم كرد و
به سوي شهر به راه افتاد. ضحاك چون به كاخ رسيد، از بي راهه به بام
رفت تا از آنجا وارد شود، اما سپاهيان فريدون كه با هشياري همه جا را
زير نظر داشتند، از وجود ضحاك و سپاهيانش آگاه شدند و چون رعد
بر آنها تاختند. بين دو سپاه جنگي سخت درگرفت. صداي شمشير ها،
شيهه اسبان و نعره سواراني كه از اسب سرنگون مي شدند، همه ج ا را
پر كرد. در اين هنگام:
به شهر اندرون هر كه برنا بدند چو پيران كه در جنگ دانا بدند
سوي لشكر شه فريدون شدند ز نيرنگ ضحاك بيرون شدند
مردم شهر و سپاهيان فريدون، سواران ضحاك را همچون برگ
خزاني بر زمين ريختند. در اين هنگامه، ضحاك خود را از پشت بام به
درون كاخ رساند تا با خنجر، خون فريدون و دختران جمشيد را بريزد.
ضحاك آرام آرام درون كاخ گام برمي داشت كه فريدون او را ديد، پس، از جا جهيد و با گرز گاوسر چنان برسر ضحاك كوبيد كه او برخود
لرزيد و به زمين افتاد. فريدون گرز را بالاي سر برد تا با ضربه اي ديگر
طومار عمر ضحاك را درهم پيچد، كه ناگهان سروش خجسته بر
دست نگه دار و او را نكش كه هنوز » : فريدون نمايان شد و گفت
زندگي اش به سر نيامده است. او را به كوه البرز ببر و در آنجا دربند
«! كن
فريدون با شنيدن اين سخنان، گرز را بر زمين گذاشت و با كمندي
از پوست شير، دست هاي ضحاك را بست و او را در گوشه اي زنداني
كرد. فريدون پس از شكست سپاه ضحاك و اسيرشدن او، مردم شادمان
اي مردم ! ديگر جور و ستم ا ز » : شهر را نزد خود خواست و گفت
كشور رخت بربست. ضحاك ستمگر شكست خورد و اكنون كشور به
فرمان ماست. تا ديروز اگر همه شما در انديشه رزم و جنگاوري بوديد
تا با ضحاك خونخوار نبرد كنيد، بدانيد كه امروز بايد كارهاي ديگري
انجام دهيد. امروز، كسي بايد سپاهي باشد و كس ديگر پيشه ور و
صنعت گر، كه اگرچنين نباشد، آراستگي و نظم كارها از ميان مي رود،
«. آشوب همه جا را فرا مي گيرد و شيرازه كارها از هم مي پاشد
از سخنان فريدون، فروغ اميد بر دل مردم شهر تابيد. خنده بر لبان
مردم نشست و همه بر او درود بسيار فرستادند. سپس، فريدون سپاه را
گرد كرد و به آنان دستورحركت داد. سپاه فريدون بدون آنكه
كوچك ترين آزاري به كسي برساند، ضحاك را دست بسته و با خواري
از شهر بيرون برد. فريدون، ضحاك را به سرزمين ايران و به كوه دماوند برد و در
غاري تنگ و تاريك كه كسي از انتهاي آن خبر نداشت، دربند كرد:
فرو بست دستش بدان كوه باز بدان تا بماند بسختي دراز
بماند او براين گونه آويخته و زو خون دل برزمين ريخته
بيا تا جهان را به بد نسپريم به كوشش همه دست نيكي بريم
نباشد همي نيك و بد پايدار همان به كه نيكي بود يادگار
فريدون فرخ فرشته نبود زمشك و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيكويي تو داد و دهش كن، فريدون تويي
خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#9

فصل دوم داستان سياوش


كاووس زني خوبرو داشت كه نژادش به فريدون مي رسيد . او از اين
زن، صاحب پسري شد كه در زيبايي مانند نداشت . كاووس نام اين
گذاشت و از ستاره شناسان درباره بخت او پرسيد . « سياوش » پسر را
ستاره شناسان، ستاره او را آشفته و زندگيش را كوتاه ديدند . كاووس
اندوهگين شد و از خداوند خواست تا نگهدار فرزندش باشد.
روزگاري سپري شد تا اينكه روزي رستم به نزد كاووس آمد .
كاووس از ديدن پهلوان خشنود شد و فرزند را به رستم سپرد تا در
آموزش و تربيت او كمر همت بندد. رستم، سياوش را به زابلستان برد
و به او آيين رزم، كشورداري و هنرهاي گوناگون آموخت، چنان كه
سياوش پس از چند سال در جهان مانند نداشت:
سياوش چنان شد كه اندر جهان به مانند او كس نبود از مهان
رستم كه چنين ديد، وسايل سفر آماده كرد و سياوش را نزد كاووس
فرستاد. كاووس از ديدن فرزند، بسيار شادمان شد. او را نوازش كرد و
در كنار خود بر تخت نشاند. از حال رستم پرسيد و پس از آن با او به
گفتگو نشست و از هر دري سخن گفت. كاووس چون ساعتي با پسر سخن گفت و او را به زيور هنرهاي بسياري آراسته يافت، دلشاد شد و
لب به سپاس يزدان پاك گشود. پس از آن نيز به پاس ورود فرزند
جشني بر پا كرد.
هفت سال از ماندن سياوش در بارگاه پدر سپري شده بود كه
كاووس فرمانروايي ماوراءالنهر را به او سپرد. سياوش خود را براي سفر
آماده مي كرد كه ناگاه مادرش از دنيا رفت . او از مرگ مادر سخت
اندوهگين شد، چنان كه جامه بر تن دريد و خاك بر سركرد . سياوش
روزهاي بسياري را در غم مادر به ناله و زاري گذراند و با هيچ كس
سخن نگفت. پهلوانان و بزرگان لشكر كه چنين ديدند، نزد سياوش
رفتند و زبان به دلداري او گشودند. گودرز سردار كهنسال سپاه ايران
اي شاهزاده! بدان كه همه در اين راه گام مي نهيم، زيرا هر آن » : گفت
كس كه پا به اين جهان گذاشت، روزي هم خواهد رفت . پس،
دلداري هاي گودرز «. اندوهگين مباش كه جاي مادرت در بهشت است
و ديگر سرداران كارگر افتاد و سياوش آرام گرفت.
خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ




 
#10

دل بستن سودابه به سياوش و نيرنگ هاي او
روزي كاووس و سياوش در كنار يكديگر بر تخت نشسته بودند و از
هر دري سخن مي گفتند كه سودابه، شهبانوي كاووس وارد شد. سودابه
با ديدن سياوش، سخت دلباخته او شد و چون ديگر توانايي ايستادن در
برابر سياوش و كاووس را در خود نمي ديد ، ب ه تندي بازگشت و به
جايگاه خود رفت. او كه آرزوي ديدار دوباره سياوش را داش ت، شب
اگر به شبستان » : هنگام، پنهاني كسي را نزد سياوش فرستاد و پيغام د
سياوش از شنيدن «. شاه گام بگذاري، من از ديدارت خشنود خواهم شد
من، مرد شبستان نيستم و با تو و زنان آنجا » : اين پيام برآشفت و گفت
«. كاري ندارم
پيام سياوش، سودابه را آزرد و به فكر نيرنگي انداخت. او بامداد نزد
كاووس رفت و پس از ستايش از سياوش، به مهرباني گفت :
همان گونه كه شاه جهان مي داند، سياوش خواهراني در شبستان دارد »
كه از آشنايي با او شاد خواهند شد. پس، شايسته است كه شاه فرمان
دهد تا سياوش گاهي به شبستان بيايد و با خواهران خود به گفتگو
«. بنشيند
كاووس سخن سودابه را پذيرفت. سودابه خشنود شد و به شبستان
رفت. كاووس بي درنگ سياوش را نزد خود خواند و با او ب ه نرمي
پسرم! تو چنان نيكورفتار و خوب گفتاري كه همه آرزوي » : گفت
ديدارت را دارند، از جمله خواهرانت، پس گاهي به شبستان برو و
«! سودابه و خواهرانت را از ديدار خود دلشاد كن
سياوش با شنيدن گفتار شاه، چهره زيبا را درهم كشيد و لحظاتي
خيره به او نگاه كرد. سپس سر به زير انداخت و سرگرم انديشه شد .
سياوش ناخودآگاه به ياد پيام سودابه افتاد و اين سخن را با آن پيام
بي ارتباط نديد. اوكه جواني دانا و هشيار بود، گمان برد كه پدر قصد
پدرجان ! من » : آزمايش او را دارد. پس با چهره اي انديشناك گفت
دوستدار دانشم. از شما مي خواهم كه مرا نزد خردمندان و فرزانگان
بفرستيد تا از آنها چيزي بياموزم. از رفتن به شبستان و نشستن در كنار
درود » : كاووس لب به خنده گشود و گفت «. زنان كه چيزي نمي آموز بر تو، فرزند! من تاكنون سخني به اين نيكويي كم شنيده ام. ولي اين را
نيز بدان كه اگر تو مايل به ديدار اهل شبستان نيستي، آنان از ديدار تو
شادمان مي شوند. پس، دل بد مكن و به ديدار خواهرانت و سودابه كه
«! همچون مادر توست، بشتاب
چون كاووس سخن به پايان برد، سياوش چاره اي جز پذيرفتن
اكنون كه خواست شاه چنين است مي پذيرم » : فرمان پدر نيافت و گفت
سپس به سراي خود رفت. بامداد روز «. و بامداد فردا به شبستان مي روم
بعد، با سرزدن خورشيد جهان افروز، سياوش كه به نزد كاووس رفت ،
زمين ادب بوسيد و منتظر دستور او ماند . كاووس نگهباني به نام
داشت كه مردي نيكوكار و چشم و دل پاك بود. پس او را به « هيربد »
نزد خود خواند و دستور داد تا سياوش را به شبستان هدايت كند .
سياوش با دلي پرتشويش به شبستان رفت. همه زنان به پيشبازش آمدند
و زر و گوهر به پايش ريختند. در شبستان همه جا غرق زيب ايي و نور
بود و از هر سو بوي مشك و عنبر به مشام مي رسيد. سودابه در بالاي
شبستان بر تختي زرين نشسته بود. او كه تاج جواهرنشان بر سر داشت
و چهره خود را آراسته بود، با ديدن سياوش از تخت به زير آمد و به
سوي او خراميد. با شادماني به سياوش خوشامد گفت و به نشانه
احترام در برابرش سر خم كرد. سپس، پيشتر رفت و دست او را گرفت
و چشم و رويش را بوسيد. رفتار سودابه چنان بود كه سياوش همان دم
دريافت كه اين مهر، مهر ايزدي نيست. پس، به زودي از سودابه كناره
گرفت و نزد خواهران خود رفت . خواهران بر او درود فرستادند و
برتخت زرينش نشاندند. سياوش ساعتي با خواهران خود به گفتگو پرداخت و پس از آن به
ديدار كاووس رفت. كاووس از ديدن پسر شاد شد و از او خواست تا
پرده سرا و شبستانت را ديدم . تو » : از شبستان بگويد. سياوش گفت
پادشاه خوشبختي هستي و همه چيز در اختيارت است، از گنج و گوهر
گرفته تا شكوه و بزرگي. نه تنها از جمشيد و فريدون و هوشنگ چيزي
«. كم نداري، بلكه در مواردي افزون هم داري
دل كاووس ازسخن پسر شاد شد و دستور داد تا براي او جشني بر
پا دارند. پاسي از شب گذشته بود كه جشن پايان يافت و سياوش به
بگو بدانم ، سياوش را » : سراي خود رفت. كاووس از سودابه پرسيد
چگونه ديدي؟ به گمان من كه در دانش و خرد بي همتاست، تا نظر تو
به گمان من نيز فرزند شهريار در جهان مانند » : سودابه گفت «؟ چه باشد
كاووس سري جنباند و «. ندارد. او را بيش از آنچه مي پنداشتم، يافتم
اكنون بايد در انديشه يافتن كسي باشيم كه شايستگي همس ري » : گفت
اگر شاه اجازه فرمايند ، » : سودابه با چرب زباني گفت «. او را داشته باشد
كمر به خدمت مي بندم و اين كار را خود انجام مي دهم . دختري از
خويشانم براي سياوش برمي گزينم كه شايستگي همسري او را داشته
كاووس سخن سودابه را پذيرفت و خشنود شد. «. باشد
با رسيدن بامداد، سياوش همچون هر روز به ديدار پدر رفت .
كاووس به گرمي پسر را پذيرفت و در كنار خود نشاند. گفتگو آغاز شد
اي فرزند! من » : و از هر دري سخن به ميان آمد تا اينكه كاووس گفت
در اين جهان آرزويي دارم و آن هم دامادي توست. پس، از تو
مي خواهم همسري براي خود برگزيني و داراي فرزند شوي: كه ماند ز تو نام تو يادگار ز پشت تو آيد يكي شهريار
فرمانبردار شاهم. هر چه شما » : سياوش سر به زير انداخت و گفت
بگوييد، مي پذيرم، ولي خواهش مي كنم در اين باره با سودابه سخن
شاه ازگفتار سياوش خنديد ، «. نگوييد، كه او را انديشه راست نيست
فرزندم! سودابه » : زيرا هنوز سودابه را به درستي نمي شناخت. پس گفت
سياوش «. همچون مادر توست و جز خوبي و نيكي براي تو نمي خواهد
اما از ته دل «. هرچه شاه بفرمايند، نيكوست » : براي دلخوشي پدر گفت
به گفتارخود خنديد و دانست كه داستان همسرگزيني او نيز از
نيرنگ هاي سودابه است تا به اين وسيله او را به شبستان بكشاند.
آن روز گذشت. شب هنگام، كاووس با زنش به گفتگو نشست و
آنچه را كه از سياوش شنيده بود، با او در ميان گذاشت. سودابه خشنود
شد و به شبستان رفت. بامداد روز بعد ، سودابه شبستان را آراست و
دختران بزرگان و پهلوانان را نزد خود خواست. سپس آنها را آرايش
كرد و بر تخت نشاند. سودابه چون همه چيز را بياراست، هيربد را نزد
سياوش فرستاد و به او پيام داد تا به شبستان بيايد . با شنيدن پيام
سودابه، ترسي پنهان در دل سياوش نشست. بر خود لرزيد و از
جهان آفرين خواست تا در برابر نيرنگ هاي سودابه او را ياري دهد .
سپس با دلي نگران پا به شبستان گذاشت و آنجا را همچون بهشت
برين ديد. سودابه خود را همچون نوعروسان آراسته و بر تخت زرين
نشسته بود. در كنار او نيز، دختران زيباروي بسياري به صف ايستاده
بودند. سودابه با ديدن سياوش از تخت به زير آمد و او را با احترام بر
تخت نشاند و خود در برابرش ايستاد. سپس به سياوش درود فرستاد و 33
اكنون دختراني از بستگان من از پيش روي تو مي گذرند. پس به » : گفت
و آنگاه به دختران «! آنها بنگر و هر كدام را كه مي خواهي ، برگزين
اشاره اي كرد و آنان يك به يك از برابر سياوش گذشتند. چون دختران
از شبستان بيرون رفتند ، سودابه به سياوش نزديك شد و گفت :
خويشان زيباروي مرا ديدي؟ اكنون بگو تا بدانم كدام يك را به »
سودابه » : سياوش انديشه اي كرد و در دل گفت «؟ همسري برمي گزيني
پرنيرنگ است و به يقين خويشان او نيز همچون خود اويند. او با من
دشمن است و خويشان او نيز به راه او مي روند. پس، اين
بي همسرماندن بهتر از آن است كه از ميان دشمنان خود دختري
برگزينم. سپس، لب از لب نگشود. سودابه وقتي چنين ديد ، به چهره
انديشه مكن كه مي دانم چه در » : سياوش خيره شد و با دلربايي گفت
سر داري!
نباشد شگفت ار شود ماه خوار تو خورشيد داري خود اندر كنار
تا زيبارويي چون من در كنار توست، بايد هم به ديگران نيم نگاهي
نكني. اكنون كه چنين است، من خود را از آن تو مي دانم. با من پيمان
ببند و پنهاني در كنارم باش. چندي نمي گذرد كه پدر پيرت هم از اين
«. جهان مي رود و آنگاه من و تو براي هميشه از آن هم خواهيم بود
سخن سودابه همچون توفاني سهمگين ، كشتي وجود سياوش را
شكست، رخسارش خونرنگ شد و اشك در كاسه چشمانش جا
آفريدگارا ! از دست اين زن » : گرفت. بر خود لرزيد و در دل گفت
ديوسيرت به تو پناه مي برم. نه! من به پدرم خيانت نمي كنم و با اين
اهريمن از در آشنايي و دوستي درنمي آيم . اما ، اگر من با اين زن ، سخت و سرد سخن بگويم، او بي گمان خشمگين مي شود و نزد پدرم
از من بدگويي بسيار مي كند، چنان كه او را به من بدبين مي سازد. پس ،
چنين بود كه «. بهتر است كه با او به نرمي سخن بگويم و دلش را نيازارم
زن زيبايي همچون تو فقط شايسته شاه است و » : سياوش به آرامي گفت
بس. البته من براي آرامش دلت ، دختر تو را به همسري خود
«. برمي گزينم
سياوش چون سخن به پايان برد، بي درنگ ازشبستان بيرون رفت .
دقايقي بعد، سودابه نيز از جا برخاست و نزد كاووس رفت. او خندان و
اي شاه! مژده بر تو باد ك ه سياوش همسر خود را » : شادمان گفت
«. برگزيد. او از ميان دختران بزرگان، تنها به دختر من دل بست
كاووس از اين سخن چنان شاد شد كه گويي تمام جهان را به
دست آورده است. قهقهه اي سر داد و به سودابه گن ج و گوهر فراوان
اينها را نگه د ار كه براي عروسي سياوش به كار » : بخشيد و گفت
«. مي آيد
سودابه به شبستان بازگشت و فرداي آن شب، سياوش را نزد خود
شادباش كه من كار خويش به نيكويي به پايان » : خواست و گفت
رساندم. چنان سخن گفتم كه شاه از تو خشنود شد و گنج و گوهر به
من بخشيد. اين گنج و گوهر به همراه دخترم از آن توست، اما پيش از
آن بايد پيمان ببندي كه از مهر من سرپيچي نكني و دست رد بر سينه ام
نزني، كه اگر چنين كني، من بيش از شاه به توگنج و گوهر مي بخشم .
ولي: وگر تو نيايي به فرمان من بپيچي ز راي و ز پيمان من
كنم بر تو اين پادشاهي تباه شود تيره بر چشم تو هور و ماه
در پاسخ:
هرگز مباد كه از بهر دل، دين دهم من به باد » : سياوش بدو گفت
چنين با پدر بي وفايي كنم ز مردي و دانش جدايي كنم
نه، زن! همان گونه كه پيشتر گفتم، تو بانوي شاه هستي و شايسته او!
پس از اين سخنان گناه آلود بگذر و از آفريدگار بزرگ شرم كن كه من
«. به دام تو گرفتار نمي شوم
سخنان سياوش آتش كينه و هوس را در جان سودابه شعله ور كرد .
پس، از تخت به زير آمد و به سوي سياوش رفت و گريبانش را گرفت
من راز دل به تو گفتم كه از آنِ من شوي و تن به خو اهش » : و گفت
دلم بسپاري. نه اينكه پا از شبستان بيرون بگذاري و رسوايم كني .
«. اكنون، روزگار را بر تو سياه مي كنم
ناگاه سودابه جامه برتن دريد و رخسار به ناخن خراشيد و ناله و
فرياد سر داد. فريادهاي او در سرسراي كاخ پيچيد و به گوش كاووس
رسيد. كاووس پريشان از تخت به زير آمد و به شبستان رفت. در آنجا،
سودابه را روي خراشيده و سياوش را در برابر او ايست اده ديد . سودابه
با ديدن كاووس روي در هم كشيد، دست بر سر كوبيد، گريه سرداد و
مي بيني فرزند دلبندت با من چه كرد ؟ پيراهنم را دريد و » : گفت
خواست كه مرا به گناه آلوده كند و آبرويم را بريزد، ولي من در برابر
«. خواسته هاي اهريمني او سر فرود نياوردم و او را از خود راندم سخنان سودابه گرد اندوه بر رخسار كاووس نشاند. چهره برافروخته
را به فرش زرنگار شبستان دوخت و در انديشه فرو رفت. باور نمي كرد
كه فرزند نيكوگفتار و خوب كردارش چنين كرده باشد ، اما با خود
واي بر روزگار سياوش، اگر بر من ستم روا داشته باشد . در آن » : گفت
«. صورت، سر از تنش جدا خواهم كرد
كاووس بر آن شد كه سودابه و سياوش را بيازمايد تا بر او آشكار
شود كه گناهكاركيست. پس، در خلوت هر دو را نزد خود خواست. او
اي پسر! راستي پيشه كن و بگو بدانم كه چرا در حق » : به سياوش گفت
سياوش با دلي پراندوه لب «؟ من بد روا داشتي و سودابه را آزرده كردي
به سخن گشود و هرآنچه بين او و سودابه گذشته بود، مو به مو براي
پدر بازگو كرد. سخن سياوش كه به پايان رسيد، سودابه رخسار در هم
دروغ مي گويد ؟ سياوش » : كشيد و اشك در ديدگان آورد و گفت
هيچ يك از دختران دربار را به همسري برنگزيد، زيرا نگاه ناپاك ب ه
سوي من داشت. او امروز به نزد من آمد و خواست مرا به گناه آلوده
كند، ولي چون اسير خواهش هاي اهريمني او نشدم، رخسارم را
«. خراشيد و پيراهن بر تنم پاره كرد
كاووس سخن هر دو را شنيد، ولي هيچ يك را باور نكرد . پس از
كار بس دشوار است و شتاب در داوري سزاوار » : لختي انديشه گفت
نيست. پس بايد نيك بينديشم و راهي بيابم تا گناهكار واقعي را
كاووس به سوي سودابه گام برداشت و دست و روي او را «. بشناسم
بوييد. بويي خوش، مشامش را پركرد. سپس به سوي سياوش رفت و
دست و رو و سرا پاي او را بوييد ، ولي بويي به مشامش نرسيد حقيقت بركاووس آشكار شد و دانست كه سياوش به سودابه نظر
نداشته است. پس به سودابه سخن سرد بسيار گفت و تصميم به
كشتنش گرفت، ولي ناگهان به ياد پادشاه هاماوران، پدر سودابه افتاد و
ترس در دلش افتاد. روزگاري را به ياد آورد كه زنداني شاه هاماوران
بود و سودابه پنهان از چشم پدر، از او پرستاري مي كرد . سپس ، سه
كودك خردسال خود را در نظر آورد و سخت آزرده دل شد . پس ،
ازكشتن سودابه چشم پوشيد.
كاووس با چشماني به خون نشسته و دلي پرغم ، به رخسار پسر
بي گناهي تو بر ما آشكار است. اكنون برو و اندوه » : ديده دوخت وگفت
«! ازدل به دركن و با كسي از اين داستان سخن مگو
سودابه چون در برابر كاووس خود را خوار و بي مقدار ديد ، آتش
كينه سياوش در دلش بيش از پيش زبانه كشيد. پس، به نيرنگ تازه اي
رو آورد تا بتواند آبروي ازدست رفته را باز يابد و سياوش را نزد پدر
خوار سازد. با اين انديشه، پنهاني با زني از آشنايان خود به گفتگو
نشست و او را با افسون و زر و گوهر بسيار فريفت تا دارويي بخورد و
بچه اي را كه در شكم دارد، بيندازد و در اختيار او بگذارد. زن كه برق
زر و گوهر چشم عقلش را كور كرده بود، شبانه دارويي خورد و دو
كودك خود را انداخت و در اختيار سودابه گذاشت. سودابه از اين كار
زن خشنود شد و لبخندي موذيانه زد. سپس كودكان را در تشتي زرين
گذاشت و در كنار آنان، در ميان بستري خوابيد و شروع به فغان و ناله
كرد. با شنيدن صداي سودابه، پرستاران شبستان به سوي او دويدند و
برگردش حلقه زدند. سودابه با ديدن زنان ، سخت به خود پيچيد و بسيار ناليد و زاري كرد. پرستاران چون چنين ديدند، انگشت حيرت به
دندان گزيدند و بر او دل سوزاندند. پس از آن، نزد كاووس رفتند و
حكايت به او باز گفتند. كاووس آشفته حال و پريشان به شبستان رفت.
سودابه با ديدن كاووس در بستر نشست و چون ابر بهاري گريست . او
ديدي از ستم سياوش بر من چه گذشت ؟ » : پيوسته مي ناليد و مي گفت
كودكان نازنينم از كف رفتند. تو آن روز او را بي گناه دانستي، ولي
اكنون در برابر ستمي كه سياوش بر من روا داشته است ، چه پاسخي
«؟ داري
كاووس با ديدن سودابه و كودكان مرده، سخت در شگفت شد:
دل شاه كاووس شد بدگمان برفت و در انديشه شد يك زمان
او پس از انديشه بسيار، ستاره شناسان را نزد خود خواست و داستان
كودكان را براي آنان بازگفت و چاره خواست. ستاره شناسان هفته اي
مهلت خواستند. روز هفتم كه به سر آمد، ستاره شناسان به كاخ رفتند و
به آگاهي كاووس رساندند كه آن دو كودك از پدر و مادر ديگري
هستند و از شاه و سودابه نشاني ندارند.
كاووس از اين حكايت با زن خود هيچ نگفت تا در فرصت مناسب
پاسخگوي كار او باشد. سودابه كه گمان مي برد شوهر از همه چيز
بي خبر است، هرگاه كه كاووس را در كنار خود مي ديد، زاري مي كرد و
از سياوش به بدي ياد مي كرد، حتي از شاه مي خواست تا انتقام كودكان
مرده اش را از او بگيرد. هنگامي كه پافشاري سودابه از حد گذشت ،
كاووس فرصت را مناسب ديد و كساني را روانه شهر كرد تا مادر دو
كودك مرده را بيابند و نزد او بياورند. فرستادگان سرگرم جستجو شدند
خانه آن جاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت شوم ...!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
resim



پاسخ


Digg   Delicious   Reddit   Facebook   Twitter   StumbleUpon  


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان


  Theme © 2014 iAndrew  
Persian Translation by MyBBIran.com - Ver: 5.5
Powered by MyBB, © 2002-1396 MyBB Group.